![]() |
![]() |
|
| بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است.... |
|
|
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید، که مبا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من سلام....... امروز بیست و نهمین سالگرد عشق من سهراب سپهری هست چه روز تلخی................... امرو یه خاطره از پریدخت سپهری خواهر سهراب در مورد مرگ سهراب براتون می نویسم
رنج و درد و ضعف بدن نحیف سهراب را در بر می گیرد، دکتر خای زیادی بر بالینش حاضر و دارو تجویز کردند تا این که دوس قدیمیش دکتر فیلسوفی به دیدار او امده و تجویز ازمایش هایی را در بیمارستان پاریس میدهد. پس از آزمایش بیماری سهراب را تشخیص دادند "سرطان خون"
سهراب را به لندن بردیم و بعد از انجام معالجات و علیرغم امید واری پزشکان به تهران باز گشتیم ولی به سهراب نگفتیم. اما او با هوش تر از ان بود که پنهانکاری ما را نفهمد یک بار در بستر بیماری در بیمارستان پاریس از خواهر زاده اش پرسید: "ایا کتاب بخش سرطان اثر سولژنیتس را خواندی؟" در روزگار سلامت، یک بار مادرم از او خواست که برای آزمایش کلنی نزد پزشک برود. نپذیرفت و گفت "خودم میدانم چه وقت می میرم" بالاخره انچه حتی تصورش لرزه بر جانم می افکند اتفاق افتاد. ساعت 6 بعد از ظهر روز اول اردیبهشت سال 1359 سهراب به ابدیت پیوست. فردای ان روز جسم لطیف او را به دشت های اطراف کاشان که بسیار دوست داشت _مشهد اردهال_ بردیم و به خاک سپردیم.
باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند یه نفر باز صدا زد: سهراب! کفش هایم کو؟
میدونید چیه؟ به این نتیجه رسیدم که آدم های خواص ، خواص می میرند.
........ طلوع اولین روز دومین ماه بهار بود. خداوند از میان ابر های صورتی لبخند می زد، و زیر لب زمزمه می کرد: سهراب به سویم باز میگردد. اما هستی هق هق میکرد وشبنم خشک گریه بود و قناری خیس سکوت رود نمی سرود و باران نمی بارید گویی، اردیبهشت به پیشواز پاییز رفته بود قلب باران در بیمارستان پاریس ارام ارام ایستاد سهراب که از جنس این زمان نبود خسته و خاکستری شده زود هنگام و شتابناک رخت نازک تن خویش را بر زمین نهاد و هم چون پروانه ای سبک بال به سوی گلستانه خدا پر گشید پر گشود تا مهمان ذات سبز هستی گردد پر گشود تا در کنار حضرت دوست بر سر سفره ی گل و نور و شبنم میهمان گردد سهراب، ملول از تکرلر بی طراوت پنج و دو خزان فارغ از همهمه ی پوچ دنیا میرفت تا در کوچه باغ های کاشان بهشت هم بازی کودکان مهتاب گردد می رفت تا با جامی از گلبرگ های سرخ تولد دوباره اش را چون شیر تازه ای نوش کند می رفت تا لبخند را تجربه کند و شادی را مزمزه کند وما اکنون، دلگیر و دلشکسته، با لب نوک انگشت روح خویش بر رخسار ابی اب مینویسیم خدا حافظ سهراب................ و بر برگ گل به خون شقایق می نگاریم خدا حافظ سهراب.............. و با نگاهی شرجی در گوش مهتاب می سراییم خداحافظ سهراب خداحافظ...........................
روحش شاد... |
|
سلام دوستای خوبم. خوبید؟ توی این آپ می خوام 2 تا از شعر های فروغ فرخزاد را براتون بنویسم من این شعر ها را خیییییییییییییییلی دوست دارم. مخصوصا شعر اول که خیلی به حس خودم نزدیکه گریز و درد رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جزگریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشیده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را بر اشک های دیده ز لب شست و شو دهم رفتم که ناتمام بمانم دراین سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو که چرا رفت،ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز وساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیر افتاده بود به یک باره راز ما رفتم که گم شوم چو یک قطره ی اشک گرم در لابه لای دامن شب رنگ زنگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر می خواستم که سعله شوم سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
حالا شعر دوم
حلقه دخترک خنده کنان گفت که" چیست راز این حلقه ی زرد راز این حلقه که انگشت مرا این چنین گرفتست به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و درخشندگی ست" مرد حیران شد و گفت: "حلقه ی خوش بختی ست، حلقه ی زندگیست" همه گفتند:" مبارک باشد" دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد" سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زرد دید در نقش فروزنده ی او روز هایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته،هدر زن پشیمان شد ونالید که"وای وای،این حلقه که در چهره ی او با هم تابش و درخشندگی ست حلقه ی بردگی و بردگی ست" تهران_ بهار ۱۳۳۴ راستی یچه ها وبلاگ من الان یه سالشه تولدش مبارک
|
|
سلام
فقط اومدم ۸۰ سالگرد تولد عشقم را تبریک بگم هم به خودم هم به تمام کسایی که دوستش دارن
|
|
سلام همراه های من امروز با چند تا خاطره ی توپ از سهراب اومدم خواهش می کنم بخوانیدشون حتما خوشتون میاد
یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم. یاد من باشد کاری نکنم،که به قانون زمین بر بخورد. قلب ریوف و روح حساس سهراب از یاد اوری شکار پرندگان در نوجوانی که بنا به سنت خانوادگی به آن می پرداخت، سخت آزده می شد و اندوهی جانکاه به او دست می داد. همه ی اشنایان بار ها او را کنار حوض یا جوی اب در حالی دیده اند که برگ یا چوب کوچکی در دست دارد و مورچه یا پروانه ای را نجات می هد. یک بار در تهطیلات تابستان ملخ به دشت های اطراف کاشان هوجوم اورد. سهراب را به عنوان سر پرست اکیپ دفع افات برای مبارزه به ماموریت فرستادند. در برگشت، وقتی از او پرسیدند با ملخ ها چگونه مبازه میکردی؟ گفت: (راه رفتن برایم دشوار بود. چون روی زمین جز ملخ چیزی دیده نمی شد و من می خواستم طوری گام بردارم که ملخی زیر پایم له نشود) خاطره ای هست که نام ان را (شب سوسک)نا میده اند. یک شب دوستان مهمان سهراب بودند در منزلش که سوسکی امد دوستان حمله کردند که ان سوسک را بکشند، سراب شدیدا از سوسک دفاع کرد، دوستان پیشنهاد کردند تا ان را از پنجره به بیرون پرتاب کنیم. گفت : شاید دست و پایش بشکند! شاید می خواهد به مهمانی خانه ی خاله اش برود اینجا کاملا مشخصه که عشق من حتی نمی خواسته به هیچ حشره ای اسیب برسه خواهش میکنم بعد از خوندن این خواطرات 1 دقیقه به احترام این مرد بزرگ سکوت کنید شاید این کمترین کاری باشه که میشه واسش کرد
این خواطرات زیاد هستن و من سعی میکنم همش را بنویسم
|
|
سلام
خوبید؟؟؟؟
امروز با یه شعر دیگه از سهراب اومدم به نام
شت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می اید!
من در این ابادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،ریگی،لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود،که صدایم می زد.
پای نی زای ماندم ، باد می امد، گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر سبز
بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ لب ابی
گیوه ها را کندم،و نشستم،پاها در اب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از سر کوه
چه کسی پشت درختان است؟
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی ست
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست:
مهبانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری
تا شقایق هست ندگی باید کرد
در دل من چیزی ست،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.
دور ها اوایی ست که مرا می خواند
|
|
من این آپم را از همه بیشتر بیشتر دوست دارم چون عاشق این شعر سهرابم و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارانه ی یک زنجیر است مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ درآب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه ی انگور می اید به دهان مرگ در حنجره ی سرخ گلو جا دارد مرگ مسول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاهی د ر سایه نشسته است به ما می نگرد وهمه میدانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است |
|
اينم از زندگي نامه ي عشقم
"دروازه عطا" بدنيا آمد، پدرش "اسدالله سپهري" كارمند "ادارهي پست و تلگراف" بود و مادرش، "ماهجبين / فروغ ايران" خانهدار، پدر بزرگ مادري سهراب "ميرزا محمد تقي لسان الملك" كه به "محمد تقيخان سپهر" شهره بود يكي از مورخان نامي آن روزگار است كه كتاب "ناسخ التواريخ" اثر ايشان است. مادر بزرگ سهراب نيز تحت عنوان "حميده سپهري" به سرودن شعر ميپرداخت.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. پس از آن مادر، جاي پدر در "ادارهي پست و تلگراف" مشغول شد و به تنهايي وظيفهي مراقبت از بچهها را بر عهده گرفت. "منوچهر"، "همايوندخت"، "سهراب"، "پريدخت" و "پروانه" به همراه مادرشان خانوادهاي كوچك را در كاشان تشكيل ميدادند .
دورهي كودكي سهراب در كاشان گذشت، ابتدايي را در "دبستان خيام" گذراند. در مهرماه 1319 دبيرستان را در "مدرسه پهلوي" آغاز نمود و در خرداد 1322 آن را به پايان رسانيد، در مدرسه با دوستاني چون "محمود فيلسوفي" و "احمد مديحي" آشنا شد و اين آشنايي سبب قرابتي طولاني گرديد. در اين مدت خانوادهي سهراب به محلهي "سرپله" نقل مكان نموده بود و سهراب به تدريج به سرودن شعر و تمرين نقاشي و خط رغبت پيدا نمود. سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در "دانشسراي مقدماتي" شبانه روزي تهران ثبت نام كرد . پس از طي دورهي دو سالهي دانشسرا، سهراب دوباره به كاشان بازگشت .
در آذرماه 1325 به پيشنهاد "مشفق كاشاني/ عباس كيمنش / متولد 1304" در "ادارهي فرهنگ" كاشان استخدام شد. آشنايي با شاعري چون "مشفق" منجر شد تا سهراب شعر را جديتر پيگيري نمايد. به حدي كه در سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومهاي عاشقانه با نام "در كنار چمن" يا "آرامگاه عشق" را منتشر نمايد. منظومهاي كه "مشفق كاشاني" مقدمهي كوتاهي بر آن نوشت. سهراب بعدها هيچگاه از اين كتاب ياد نكرد .در يكي از روزهاي سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپههاي اطراف "قمصر" مشغول نقاشي بود، با "منوچهر شيباني" كه در آن سالها دانشجوي نقاشي "دانشكده هنرهاي زيبا" بود، آشنا شد. اين برخورد ، سهراب را دگرگون كرد. به گونهاي كه در شهريور ماه همان سال از "ادارهي فرهنگ كاشان" استعفا داد و در مهرماه به همراه خانواده جهت تحصيل در "دانشكده هنرهاي زيبا" در رشته نقاشي به تهران آمد
در تهران، سهراب با انجمنهاي ادبي و هنري فراواني آشنا شد. آشنايي سهراب با "نيما يوشيج" هم در همين حال و احوال اتفاق ميافتد .
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" را منتشر نمود. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد .
در سال 1332، دورهي نقاشي را "دانشكدهي هنرهاي زيبا" به پايان ميرساند و موفق به اخذ ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ ميشود .خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد. در اين سال او در بخشِ موزههاي "ادارهي كل هنرهاي زيبا" مشغول به كار ميشود. در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس جهت نامنويسي در مدرسه "هنرهاي زيباي پاريس" در رشته "ليتوگرافي/ چاپ سنگي" و لندن سفر ميكند. در فروردين 1337، آثارش را در "نخستين بيينال تهران" شركت ميدهد. خرداد همان سال پس از شركت در "بيينال ونيز" و دو ماه اقامت در "ايتاليا" به ايران باز ميگردد. در 1338 به همراه "احمد شاملو" و "هادي شفائيه" مسئوليت "ادارهي سمعي و بصري وزارت كشاورزي" را بر عهده ميگيرد. سپس در مرداد 1339 به "ژاپن" ميرود تا در رشتهي "حكاكي روي چوب" آموزش ببيند. در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به "هندوستان" سفري دو هفتهاي ميكند. در بازگشت به ايران سهراب و خانوادهاش به خانهاي در "خيابان گيشا" نقل مكان ميكنند. در 1340 در "كارگاه فيلمسازي گلستان" به همراه "فروغ فرخزاد" فيلم انيميشن كوتاهي ميسازد، از مهر همان سال نيز تدريس در رشتهي نقاشي را در "هنركدهي تزييني تهران" آغاز ميكند كه تا اسفند ماه به طول ميانجامد. پس از آن به تدريج از كار سازماني كناره ميگيرد و تا پايان عمر به هيچ شغلي گرايش پيدا نميكند. در همين سال دو مجموعهي "آوار آفتاب" و "شرق اندوه" را به همراه مجموعهي "زندگي خوابها" در يك مجلد تحت عنوان "آوار آفتاب" در تيراژ 520 نسخه منتشر ميكند.
در تهران، در ميان شاعران و نقاشان و نويسندهگان جوان دوستاني مييابد، كساني چون: "نصرت رحماني"، "فريدون رهنما"، "منوچهر شيباني"، "غلامحسين غريب"، "هوشنگ ايراني"، "ابوالقاسم سعيدي" و چند تن ديگر. همزمان در دو رشتهي نقاشي و شعر فعاليت ميكند و آثارش را در مجلاتي چون: "هنر نو"، "آپادانا"، "علم و زندگي"، "سخن" و ... منتشر ميكند. در "دومين بيينال تهران" موفق به كسب رتبهي نخست ميگردد .از "پاكستان" و "افغانستان" نيز بازديد ميكند. در آبان 1343 پس از بازگشت از "افغانستان" به "ايران" طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم "خجستهكيا" را انجام داد. در 1344 سفري به اروپا دارد و از كشوهايي چون: "فرانسه"، "اسپانيا"، "هلند"، "ايتاليا"، "اتريش"، "آلمان" و "انگلستان" بازديد به عمل ميآورد . "صداي پاي آب" عنوان شعر بلنديست كه در "مجلهي آرش" منتشر ميشود. مجموعهاي كه نبوغ شاعري سهراب را به رخ ميكشاند و در واقع او را به صورت وسيعي به جامعهي ادبي كشور معرفي ميكند. به دنبال اين امر يك سال بعد در 1345 منظومهي "مسافر" نيز در همان نشريه منتشر ميشود كه آن هم يك شعر بلند است كه موفقيت مجموعهي پيشين را تكرار ميكند و به واقع جايگاه ادبي سهراب سپهري را از مقام نقاشي او فراتر ميبرد.
در 1346 مجموعه شعر "حجم سبز را منتشر ميكند كه دربرگيرندهي شناسنامهي ادبي شاعر و برخي از برجستهترين اشعار ادب معاصر است .در 1349 سفري به "آمريكا" دارد و اقامتي كوتاه در "نيويورك" را تجربه ميكند.
سهراب سپهري دههي پاياني عمر خود را به شركت در نمايشگاههاي نقاشي و انتشار مجموعه اشعارش در تحت عنوان "هشت كتاب / انتشارات طهوري / 1356" اختصاص ميدهد .
در سال 1358 علائم پنهان سرطان خون آشكار ميشود و سهراب را دچار ناراحتي جسمي و روحي ميسازد. ديماه همان سال جهت درمان به "انگلستان" سفر ميكند و تا اسفندماه درمان را پي ميگيرد .
در اول ارديبهشت 1359 در حالي كه در "بيمارستان پارس تهران" بستريست، بيماري بر او غلبه ميكند و سپهري روح لطيفش را به دنياي ابدي ميسپارد و جان به جان آفرين تسليم ميكند .
بنا بر وصيت شاعر قرار ميشود كه پيكرش را در تپههاي "گلستانه" در حاشيهي كاشان به خاك بسپارند اما از آنجا كه بيم آن ميرفت كه مزار بر اثر آب گرفتهگي فصلي دچار آسيب شود آن را به "مشهد اردهال"برده و در صحن "امامزاده سلطانعلي" به خاك ميسپارند. روحش شاد |
|
يه سلام تابستانى گرم گرم به تمام كساني كه به اين وب سر مى زنند امروز با شعر واحه اى در لحظه اومدم كه حتما شما قسمت آخر اين شعر را شنيده باشيد..............
به سراغ من اگر مى آييد پشت هيچستانم پشت هيچستان جايى ست پشت هيچستان رگ هاى هوا پر قاصدك هايى ست كه چيزى مى آرند از گل واشده ى دور ترين بوته ى خاك روى شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظريفى ست كه صبح به سر بوته ى معراج شقايق رفتند پشت هيچستان چترخواهش باز است تا نسيم عطشى در بن برگى بدود رنگ باران به صدا مى آيد آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايى سايه ى نارونى تا ابديت جارى است
نرم وآهسته بياييد كه مبادا ترك بردارد چينى نازك تمهايى من |
|
اينم يه شعر توپ از سهراب گل من شب سرشاى بود رود از پاى صنوبر ها فراتر مى رفت دره مهتاب اندود،وچنان روشن كوه،كه خدا پيدا بود دربلندى ها، ما دورها گم،سطح ها شسته،و نگاه از همه شب نازكتر دست هايت،ساقه ى سبز پيامى را مى داد وسفالينه ى انس،با نفس هايت اهسته ترك مى خورد وتپش هامان مى ريخت به سنگ از شرابى ديرين،شن تابستان در رگ ها ولعاب مهتاب،روى رفتارت. تو شگرف،تو رها،وبرازنده ى خاك. فرصت سبز حيات،به هواى خنك كوهستان مى پيوست. سايه ها بر مى گشت. و هنوز در سر راه نسيم،پونه هايى كه تكان مى خوردند جذبه هايى كه به هم مى ريختند |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به هر كسي كه به اين وبلاگ مياد
اين وب در باره ى شعراي معاصر ايران هست مخصوصا سهراب كه تمام زندگي من هستش اميدوارم لحظه هاي خوبي توي اين وب داشته باشيد |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب........................... فروغ |
|
RSS
|